نویسنده: الهام کریمی - پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391
دخیل بسته است
بوی پیراهنت
بر پیچ پیچ ِاین همه پیچک
که به دیوار حیاط خانه مان
... سَرَک می کشید و تو بودی
که راه بروی و بی هراس
از همه ی پسران همسایه
بلند بلند ترانه ببافی
و روی آجرهای حیاط
عکس قلب های شکسته را بکشی
دخیل بسته است
عطر تنت بر چهار گوش باغچه
و تمام روزهای سال
نرگس می رویاند
از دل ِمرده ی هر چهار گوشه
و تو نیستی ...
نویسنده: الهام کریمی - یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390
بهار نقّاشی ست
با مدادی سبز
که روی هوای شهر
مستانه قدم می زند
و شعر می خواند ،بی هراس...
و شعر می خواند...
نویسنده: الهام کریمی - دوشنبه پانزدهم اسفند 1390
از رنگ ها بگو
وقتی که عشق،مطلقن کبود...
رنگین کمان،سرابی...شاید شکست نور
نقاش را بگو...
نویسنده: الهام کریمی - دوشنبه سوم بهمن 1390
سفره های عشق مان هر روز پَر
آیه های مهربانی در به در
جیب های خدعه کاران دغل
از سر تسلیم ما پُر بارتر...
نویسنده: الهام کریمی - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
می گریخت از چشمانم
خواب را می گویم...
و چنگ می انداخت روی قلبم
کابوس را می گویم
که تند و تیز می تاخت
روی شب های بی قراری ام...
چشمه ای بود جاودان
اشک را می گویم که غزل می خواند
و روی صورتم می رقصید...
دُرد ِ این شراب چه تلخ به کامم نشسته است...داغ را می گویم...